رضا قليخان هدايت
2231
مجمع الفصحاء ( فارسي )
كنونم مىجهد چشم گهربار * چه خواهم ديدبسم اللّه دگر بار به دستان مىفريبندم نه مستم * كه آرند از ره دستان بدستم اگر خسرو نه كيخسرو بود شاه * نبايد كردنش سرپنجه با ماه اگر با جوش گرمم برستيزد * چنان جوشم كه او جوشن بريزد بگويم غمزه را تا وقت شبگير * سمندش را برقص آرد به يك تير فرستم زلف را تا يك فن آرد * شكيبش را رسن در گردن آرد كمند دل در آن سركش چه پيچم * رسن در گردن آتش چه پيچم زمينم من بهقدر او آسمانوار * زمين را كى بود با آسمان كار كند با جنس خود هر جنس پرواز * كبوتر با كبوتر باز با باز به نادانى درافتادم در اين دام * بدانايى برون آيم سرانجام مزاحى كردم و او خواست پنداشت * دروغى گفتم و او راست پنداشت دل من هست ازين بازار بيزار * قسم خواهى بديدارم بديدار دل من در حق من راى بد زد * به دست خود تبر بر پاى خود زد دلى دارم كز او حاصل ندارم * مرا آن به كه من خود دل ندارم دلم ظالم شد و يارم ستمكار * ازين دل بىدلم زين يار بىيار وزان پس مهد لؤلؤ بر شكر زد * به عناب و طبرزد بانگ برزد كه گر شه گويد او را دوست دارم * بگو كاين عشوه نايد در شمارم و گر گويد بدان صبحم نياز است * بگو بسيار بنشين شب دراز است اگر گويد كشم تنگش در آغوش * بگو اين آرزو بادت فراموش اگر گويد ربايم زان زنخ گوى * بگو چوگان خورى از زلف بر روى اگرچه قامتم نيكو درخت است * دل سنگين من دانى چه سخت است نگشتم زاتشت گرم اى دلفروز * به دودت كور مىگردم شب و روز جفا زين بيش كاندامم شكستى * چو نامآور شدى نامم شكستى چو بىيار آمدى من بودمت يار * چو در كارى ندارى با كسى كار هزار از بهر مى خوردن بود يار * يكى از بهر غم خوردن نگهدار